منوچهر خان حكيم

269

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

بلند شد و آهنگران شروع در چكش زدن و دميدن كردند و استادان « 1 » انبرها « 2 » به كوره مىدوانيدند و پارچه‌هاى « 3 » آهن را بيرون مىآوردند و از او حلقه‌هاى زره مىساختند كه حلقه قريب به صد درم « 4 » بود . در آن اثنا ياران ديدند كه از يك جانب آن دشت ، مرغى در غايت عظمت در رسيد و به درون قلعه سرازير شد و بعد از ساعتى باز از ميان قلعه بيرون آمده ، بدر رفت و استادان « 5 » دست از كار بازداشتند و شاگردان پاره‌اى دست‌هاى ايشان بالا ماند و از آن جنّى اثرى ظاهر نشد . اسكندر و حكيم ارسطو و سالاران حيران شدند . اما شهزاده فريدون گفت : اى پدر بزرگوار ! امر كن تا ديگر كس قدم به درون اين قلعه ننهد كه اگر غرض ديدن علامت اين قلعه بود ، ديديم ؛ پس چنان‌كه رسم طلسم‌گشايان باشد ، خيمهء عبادت از براى من به سر پا كنيد تا من به عبادت بارىتعالى مشغول شوم تا ببينم كه لعبت باز گردون از پس پردهء نيلگون چه صورت مىنمايد . القصّه ، حسب الفرمودهء اسكندر ، خيمهء عبادتخانه از جهت فريدون بر پاى كردند . شهزاده به درون رفته به عبادت مشغول شد . اسكندر با زرّين شاه و ياران به درون خيمهء ديگر قرار گرفتند ؛ اما اسكندر قرق كرد كه ديگر كس به درون اين قلعه نرود . اما شهزاده عبد الحميد با خود انديشه كرد كه : عمّ مرا اين‌چنين عقده پيش‌آمده است و از عشق اين پريزاد عقل و هوش او به جا نمانده كه بداند در شكستن طلسم چه بايد كرد ، پس اولى آن است كه من قدم در اين طلسم نهم و اين عقده را از پيش عمّ نامدار خود بردارم . از جا برخاسته ، يراق بر خود مرتّب كرد و قدم به درون طلسم نهاد . اسكندر با ياران نشسته بودند كه يك بار صداى چكش بلند شد . اسكندر گفت : مگر فريدون در ميان ( 173 ) طلسم رفته است ؟ نسيم گفت : اى شهريار ! فريدون در عبادت است و ليكن عبد الحميد به درون رفته است . اسكندر به غايت آزرده شد و گفت : آن خيره‌سر بىدولت را ببينيد كه حكم مرا نمىشنود ، دانم كه با او چه بايد كرد . القصّه ، ديدند همان مرغ در رسيد به درون قلعه رفت و باز بيرون آمد و بدر رفت و از

--> ( 1 ) . اصل : اوستادان . ( 2 ) . اصل : انبورها . ( 3 ) . پارچه‌ها : قطعه‌ها . ( 4 ) . درم : مثقال . ( 5 ) . اصل : اوستادان .